| ساعت ۱٢:٢٥ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۳ |
|
با آرزوی بهاری خوب و پربار برای همه دوستان و هماندیشان گرامیام و آرزوی بهترین روزها برای همهی هم میهنان گرامیام در ایران و سرتاسر دنیا ... پاینده باشید و پاینده مهر و دوستی و پاکمنشی و پاک اندیشی.
کلمات کلیدی:
|
|
| ساعت ۱:۱٥ ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٥ |
|
تاريخ و تبار در پارس = فارس فارس يا پارس منسوب به يکی از شعب نژاد آريا است که حدود 1100 پيش از ميلاد به اين سرزمين وارد و نام خود را به آن دادهاند. پس از تصرف اين سرزمين توسط اعراب، واژه پارس معرب شد و به فارس تبديل گرديد. احمد حشمتزادهی شيرازی قصيدهی زير را دربارهی پارس سروده است: جان پرور است و دلکش، آب و هوای فارس گلزار خلد نيست به روح و صفای فارس
نژاد بيشتر مردم پارس آريايی و از نژاد اصيل ايرانی هستند. ولی گروههايي از اقوام مختلف هم وارد اين منطقه شدهاند. زبان بيشتر مردم پارس به زبان پارسی سخن میگويند، چون از روزگاران کهن اقوام مختلف در اين سرزمين ساکن شدهاند، زبانها گوناگونی رواج پيدا کرده است. منش و كردار مردم استان پارس «فارس»، بهويژه عشاير آن سختکوش، دلاور و ميهمان نوازند. آرنولد ويلسن که از سال 1921 تا 1930 ميلادی از مديران شرکت سابق نفت ايران و انگليس بود، دربارهی مردم استان پارس از جمله عشاير مینويسد: «سکنهی اين نواحی را بهطور کلی افرادی تشکيل میدهند که عموم آنها در تيراندازی مهارت کامل دارند و همواره به جنگ و پيکار ابراز علاقه مینمايند.»(2) پارسها «فارسها»، به فرهنگ باستانی سنتی خود پایبندند. آثار باستانی و شهرهای اين استان شيراز (تخت جمشيد، سعدی، حافظ، خواجوی کرمانی و...)– آباده (قلعهی کهنه، قلعه نارنجی، قلعه شيرازی و ...)– اقليد(سنگ نبشتههای گوناگون و ...) – جهرم(قلعهی گبری و...) – داراب(قلعهی دهيا، نقش شاهپور، آتشکدهی آذرجو و...)- فسا(تل ضحاک، شهرساسانی و...)- کازرون(غارشاپور، خرابههای شاپور و...) – مرودشت(تخت جمشيد، نقش رستم، پاسارگاد، چادرهای سلطنتی و...)- ممسنی (نقوش برجستهای از دورهی عيلامی،آتشکده ميل اژدها، برج نورآباد مربوط به دورهی اشکانی، نقوش برجسته سراب بهرام از دورهی ساسانی.) شيراز دارای قدمت زيادی است. در کتيبههای هخامنشی و ساسانی نام شيراز آمده است. بنای شيراز قديم را به فرزند تهمورس، دومين شاه پيشدادی نسبت دادهاند. برخی بر اين باورند که در اين سرزمين شهری به نام فارس وجود داشته است که در سال 74 ه.ق توسط محمدبن يوسف ثقفی بنا شده و تدريجا جايگزين شهر قديمی استخر گرديده است. سِماي ايران، ايرج افشار سيستاني برگ 317-330
کلمات کلیدی:
|
|
| ساعت ۱٢:٤٢ ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٢ |
|
تاريخ و تبار در هرمزگان در سال 1339 خورشيدی طبق قانونی که به تصويب مجلس شورای ملی رسيد، اين استان به نام فرمانداری کل بنادر و جزاير دريای مکران (عمان) ناميده شد. در سال 1346 خورشيدی فرمانداری کل بنادر و جزاير خليج پارس و فرمانداری کل بنادر و جزاير دريای مکران (عمان) يکی شد و استان ساحلی بنادر و جزاير خليج پارس و دريای مکران(عمان)ناميده شد. چندی بعد اين استان به دو استان بنادر و جزاير خليج پارس (بوشهر کنونی) و بنادر و جزاير دريای مکران(عمان) «هرمزگان کنونی» جدا گرديد. سرانجام در جلسهی مورخ 12 مهر 1355 خورشيدی هيئت وزيران، بنا به پيشنهاد مورخ 5 مهر 1355 خورشيدی وزارت کشور، نام اين استان به مناسبت نام هرمز و به خاط موقعيت حساس تنگه هرمز و به لحاظ وضعيت جغرافيايی اين منطقه که در مقابل دهانه هرمز قرار دارد، به استان هرمزگان تغيير يافت. (1) جزيرهي هرمز در ورودی خليج پارس نزديک ساحل شهرستان بندرعباس از نقاط تاريخی مهم خليج پارس به شمار میرود. نام هرمز را در کتابهای قديم هرموز يا هرموج يا ارموس نوشتهاند.(2) جغرافینگاران دورهی اسلامی چون مقدسی، ادريسی و استخری، بنای شهر هرمز کهنه را به اردشير بابکان نسبت دادهاند.(3) نام تنگه و شهر هرمز از اورمزد يا هورمزد به معنی خداي يگانه يا سرور دانا برگرفته شده است. برخی نيز بر اين باور ند که جزء نخست واژهی هرمز، همان هور يا خور است که به معنی بندر و لنگرگاه در بعضی نامهای کرانههای دريای پارس چون خورموسی، خورفکان و خوربيان ديده میشود. نژاد خليج پارس از ديرباز يهنی پيش از زمان ورود نژاد آريا به نجد ايران و گسترش آن نژاد، جايگاه اقوام زنده و کوشای دنيای قديم بوده است. علاوه بر نژاد مديترانهای نژادهای ديگر چون دراويدی، سياهپوست، سامی و عيلامی در هرمزگان سکونت داشتهاند و فرهنگهای متفاوتی در آنجا به هم اختلاط يافته است. پژوهشگران منشاء پيدايی انسان و تکامل نخستين او را در آفريقا جستجو کردهاند، لذا با توجه به مدارک به دست آمده فرضيهی مهاجرت انسان را عنوان کردهاند. يکی از نقاطی که در مسير مهاجرت انسان از آفريقا به جنوب شرقی آسيا قرار دارد استان هرمزگان است. بررسیها و کاوشهای باستانی در اين منطقه از ايران ابزار آن دوره، بلکه بقايای انسانهای آن زمان را نيز ارائه میدهد. زبان زبان بيشتر مردم هرمزگان پارسی است. در برخی از نواحی استان ، اهالی به لهجههای محلی مينابی، بندرعباسی، لاری، بلوچی و همچنين زبان عربی سخن میگويند. شهرهای اين استان بندرعباس، بندرلنگه، ميناب، قشم بندرعباس از لحاظ تاريخی قدمت بسیاری دارد. مورخان بر اين باورند که اين شهر در دورهی هخامنشيان از بنادر مهم بوده است. شهر بندرعباس در طول تاريخ دارای نامهای بسیاری بوده است که عبارتند از : گمبرون، کميرون، گامرون، گمبر و گمرو. در اين محل خرچنگهای دريايی کوچکی به نام گامبری وجود داشته استو بدين جهت نام آن را گامبری نهادند. شاه عباس صفوی در سال 1622 ميلادی پرتغالیها را از اين شهر اخراج کرد و بندر نام برده را به تصرف درآورد و آن را بندرعباس ناميد.(4) شهر بندرعباس به علت واقع شدن در کنارهي خليج پارس و نزديکی با تنگهي هرمز، از لحاظ سياسی و اقتصادی حايز اهميت است. از اين رو هميشه مورد نظر استعمارگران بوده و به عنوان گلوگاه اقتصاد غرب تلقی میشده است. در گذشته، استعمارگرانی چون پرتغال، انگلستان، هلند، فرانسه، بلژيک، روسيه، اسپانيا و در زمان کنونی آمريکا و... چشم طمع به اين منطقه دوختهاند. (5) 1- بختياری، مجيد.راهنمای مفصل ايران،جلد22، استان هرمزگانةبرگ 59 2- نفيسی،سعيد.جغرافيای تاريخی خليج پارس، سمينار خليج پارس، جلد2،ادارهی کل انتشارات و راديو، برگ 70 3- رسايی، دريابد فرج الله.2500 سال برروی درياها، پيک دريا، تهران، 1350، برگ 195 4- اتحاديهي شهرداريهای ايران. سالنامهي شهرداریها، برگ 431 5- دبيران گروههای آموزشی جغرافيای استانها.جغرافيای کامل ايران، برگ 1242.
کلمات کلیدی:
|
|
| ساعت ۸:٢۸ ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٧ |
|
تاريخ و تبار در اراک (استان مرکزی) اين استان زمانی بخش بزرگی از ماد بزرگ بوده است. از خط و نوشته دوران ماد، در داخل ايران چيز زيادی باقی نمانده، مگر نوشتههای آشوری و بابلی که بايد به بیطرفی آن نوشتهها شک کرد. تنها سند مهم، زبان «تاتی» است که از شاخههای زبان مادی بوده و اکنون در بخشهایي از استان مرکزی و استان قزوين با آن سخن میگويند. شهر اراک از نظر تاريخی نسبت به ساير شهرهای اين استان از قدمت چندانی برخوردار نيست، زيرا زمان بنای شهر به دوره قاجار و سلطنت فتحعلی شاه میرسد.* اين استان از دورهی صفويه تا آخر دوره قاجاريه از استانهای مهم به شمار میرفت و به ايالت عراق عجم نامی بود. از سال 1339 خورشيدی ، طبق قانونی که از مجلس شورای ملی گذشت، اين استان به همراه استان کنونی تهران به علت اينکه تقريبا در مرکز ايران واقع است، مرکزی ناميده شد. در زمان سلوکيان در اين منطقه شهری به نام کره وجود داشته که نزديک اراک کنونی بوده است. دردورهی اسلامی به ناحيهی بين همدان، ری و سپاهان(اصفهان) عراق نام نهادند. عراق واژه تازهای است که معرب اراک است. معنی عراق، لب آب و کرانهی درياست. سدههای متمادی اين منطقه عراق نام داشت. استاد نفيسی در اين باره نظر داده است که چون خواستند نام قديم را زنده کنند نام شهر عراق را به اراک تبديل کردند. حمدالله مستوفی، مولف نزههالقلوب از عراق عجم يادکرده است. پس از حملهی مغول نام ايالت جبال به ايالت عراق عجم تغيير کرد. احتمالا تا اين دوره حاکمنشين عراق کره که معرب آن کرج می باشد. بوده است. پروفسور هرتسفلد آلمانی شکل پارسی واژهی عراق را اراک به معنی سرزمين همواره دانسته است. حبيبالله نوبخت، مولف کتاب ديوان دين، ذيل واژهی ارائک مینويسد: «ارائک جمع اريکه است و اريکه معرب است از کلمهی اراکه و اراک به فتح کاف در فارسی به معنی تخت پادشاهی است در مرتبهی اول، و به معنای پايتخت است. در مرتبهی دوم به معنای استانی است که پايتخت پادشاهان در اوست در مرتبهی سوم.» مگر اينکه عربها اين کلمه را در معنای سوم به گونهی عراق تعريب کرده و اصمعی که نام عراق را در پارسی دانسته و به معنای باغستان و نخلستان گرفته است. جغرافینگاران ايرانی و عرب از سدهی 2ه.ق به بعد، از سرزمين تيسفون تا بيستون تا اکباتان، و از اکباتان تا باتان را ايالتها و آبادیهای پايتخت شمردهاند و اين نواحی را بهستون توصيف کردهاند و کلمهی اراکه به معنی شهرستان و لفظ اراک به معنای باغ و کاخ نيز صوری از لغت اراک هستند. اين واژه به گونهی آرايک به فتح آخر در اوستا به معنی بارگاه، تختگاه، سرير پادشاهی به کار رفته است.(1) نژاد مردم استان اراک از نژاد آريا و ايرانی اصيل میباشند و همانند همهی ايرانيان به نگاهداری از آداب و رسوم باستانی خود کوشا هستند. زبان پيش از پيدايی شهر کنونی اراک، در نقاط مختلف اين سرزمين لهجههای گوناگونی وجود داشت، از جمله لهجهی تاتی در ناحيه وفس، لهجهی مردم شرا(چرا)، کزاز و سربند که هريک در صوت و آوا تفاوتهايی با هم داشته و دارند. ولی با پيدايی رسانههای گروهی و تسلط زبان(لفظ قلم) با لهجهی تهرانی و زبان رسمی کشور ، گويش محلی فراموش گرديد و اکنون مردم بیلهجه بوده و کتابی سخن میگويند. ولی در روستاها، محاورهی پير مردان و پيرزنان همان لهجهی قديمی است. کردار و منش مردم استان مرکزی پاکانديش، باسواد و سختکوش هستند و به نيکويی رفتار مشهورند.مردم اين استان به سنن باستانی خود به ويژه کردار نيک ، رفتارنيک، گفتارنيک پايبنداند. آثار تاريخی و شهرستانهای اين استان اراک: آتشکدهي برزو، بازار، برج شيشه، مدرسه سپهدار، گرمابهي چهارفصل ، بنای تاريخی پيرمرادآباد و ... تفرش: مسجد جامع ششناو . آرمگاه آقا مومن تفرشی و ... ساوه : آثار شهر قديمی آوه و... محلات : آتشکدهی آتشکوه و... شهر اراک در قديم به نام سلطان آباد مشهور بوده است. اين شهر در مرکز انشعاب خطوط مواصلاتی مهم واقع گرديده است. بنای نخستين آن در سال 1231ه.ق به دستور فتحعلیشاه قاجار به وسيلهی يوسفخان گرجی (سپهدار)، فرماندهی پادگان محل بناگرديد و بنام قلعهی سلطان آباد ناميده شد. (2) در سال 1316 خورشيدی بر طبق قانون تقسيمات کشوری، نام سلطانآباد به اراک تغيير داده شد و نيز در سال 1365 خورشيدی به عنوان مرکز استان مرکزی انتخاب و در سال 1357 خورشيدی رسما تشکيلات استان مرکزی در اين شهر مستقر و به کار اشتغال ورزيدند. هدف از ساخت اين شهر ، نخست پايگاه نظامی بوده تا بتواند در نگاهداری منطقه موثر واقه شود. به همين جهت است که ساختمان نخستين شهر به شکل قلعهای بوده که چهار دروازه داشته است. (3) *- پرونده گردشگری *- ايرج افشار.سيمای ايران437-446 1- محتاط، محمدرضا.سيمای اراک، جلد نخست، برگهای 13-23 2- اتحاديه شهرداريهای ايران. سالنامهی شهرداريها، برگ 47 3- دبيران گروههای آموزشی جغرافيای استانها. جغرافيای کامل ايران، جلد دوم برگ 1196
کلمات کلیدی:
|
|
| ساعت ۸:۱٦ ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٤ |
|
آفرینش از نظر فردوسی: مقدمه شاهنامه حکایت از این میکنکه اعتقادات فردوسی درآفرینش جهان وانسان با عقاید جاری مردم زمانه خودش کاملا متفاوت است زیرا نخست از خرد ستایش می کند و نخستین آفرینش خدای را خرد میداند: نخست آفرینش خرد را شناس نگهبان جانست وآنرا سه سپاس و باعتقاد پیروان آیئن مزدیسنا,نخستین آفریده اهورا مزدا و هومننگه (Vohu-manangh) یا اندیشه نیک است که بعدا در سیر تطور خود در زبان پهلوی به وهومن vohuman و در فارسی دری به بهمن تبدیل گشت.گرچه از پیامبر مسلملنان هم نقل شده که:اوا ما خلق الله العقل=نخستین چیزی که خدا خلق کرد عقل استاما سابقی تاریخی روایت اول بسیار بیشتر است و این عبارت نیز نبوی است و در قرآن نیامده بویژه خلقت مادی انسان و حیوان در شاهنامه به ترتیبی غیر از آن است که در قرآن آمده است: که یزدان ز ناچیز چیز آفرید بدان تا توانایی آمد پدیدتوانایی در آفریده ی یزدان پدید آمداز چیزی که یزدان آفرید چهار عنصر پدید آمد که هر یک سزاوار خویش جای گرفتند: ببالید کوه آبها بر دمید سر رستنی سوی بالا کشیدپس از گیاه جنبنده پدید آمد و : چنین است فرجام کار جهان نداند کسی آشکار و نهانو پس از آن مردم پدید آمد: چو زین بگذری مردم آمد پدید شد این بندها را سراسر کلیدنکته ی بسیار مهم و قابل توجه این است که در تمام این تحولات از پدید آمدن سخن رفته نه از آفریده شدنزیرا که اصل و گوهر همه ی گیاهان وجانوران ومردمان را همان طبیعت بشمار می آید که آفریده شد و ازطبیعت با کمک همان توانائی که انرژی وحرکت وجنبش باشد , جلوه های گوناگون زندگی پدید می آید ودر آخرین بیت این گفتار , نیز می خوانیم : نخستین فطرت پسین شمار توئی خویش را ببازی مداردر اینجا نیز اشاره به فروهر انسان می رود که قبل از هر چیز آفریده شده , واین آن روح نیست که همراه بازادن انسان باو دمیده می شود وتمامی این گفتار مغایر با فلسفه آفرینش از دیدگاه مردمان زمان است , وهمین جاست که او می گوید : شنیدم زدانا دگرگونه زین چه دانیم راز جهان آفرین
کلمات کلیدی:
|
|
| ساعت ۱:۱٥ ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٩ |
|
تاريخ و تبار در يزد يزد به معنی پاک و مقدس است و شهر يزد نيز به مفهوم شهر خدا و سرزمين مقدس است. تاريخ نگاران ساخت نخستين شهر يزد را از زمان اسکندر مقدونی میدانند. احمدبنحسينبنعلیکاتب يزدی، مینويسد: «هنگامی که عدهای از بزرگان ايران در ری عليه اسکندر مقدونی به مخالفت پرداختند، اسکندر آنان را دستگير و همراه خود به استخر فارس برد، چون به ناحيهی يزد رسيد، زندانيان را درچاهی محبوس کرد و آن محل را کِثَه (به يونانی يعنی زندان) ناميد. پس از اينکه اسکندر يزد را ترک گفت، نگهبانان به کمک زندانيان به آبادانی و عمران يزد همت گماشتند».(1) برخی از جغرافی نگاران، تاريخ ساخت يزد را به يزدگرد نخست ساسانی نسبت میدهند که وجه تسميه يزد در ارتباط با نام وی و واژه يزش به معنای ستايش و نيايش در زبان فارسی ميانه است. پس از پديدار شدن اسلام و گرايش گروهی از مردم يزد به آيين اسلام، نام دارالعباده نيز به اين شهر اتلاق شد. نژاد يزدیها مردمی آريايینژاد و از ايرانيان کهن و اصيل میباشند. زبان زبان مردم استان يزد پارسی است که به گويش شيرين بومی خود سخن میگويند. زرتشتيان استان نيز به زبان پارسی دری سخن میگويند. منش و کردار يزدیها مردمانی پاک انديش و سختکوش هستند. مردم اين استان تمامی آداب و رسوم باستانی را نگاهداری کردهاند. جشنهای کهن چون سده و مهرگان و سالروز بهدنيا آمدن زرتشت برگزار میشود. آثار تاريخی و جاهای ديدنی اين استان با پيشينهی کهن و باستانی خود، فرهنگ کهن و موقعيت جغرافيايی مرکزی آن، آثار و بناهای تاريخی باشکوه و درخشانی از دورههای پيش و پس از اسلام را در خود جا داده است چون: زندان اسکندر که بنای آن به دورهی اسکندر مقدونی میرسد و باغهای دولت آباد و و باشکوهترين آنها که ديرينهای کهن دارد آتشکدهی يزدان است که آتش مقدس آتشگاه پارس، حدود 700 سال است در آن روشن است. استان يزد بزرگترين کانون زرتشتيان ايران میباشد و حدود 1300 سال است که جايگاه بيشتر زرتشتيان بوده و همواره سرزمين مقدس برای آنان به شمار میآيد. جشنهای و آيينهای زرتشتيان در اين آتشکده انجام میشود که باشکوهترين آنها جشن نوروز و مهرگان و سده و تولد زرتشت است. يزد از شهرهای بسيار کهن ايران زمين است. يزد سدهها پيش از اسلام وجود داشته و در روزگار باستانی ايساتيس خوانده میشد. مردم شهر در دوران اسلامی جزيه میدادهاند و به همين جهت است که آيین زرتشتی در آنجا نگاه داشته شده است. شهر يزد در ادبيات ايران ، شهرت زندان سکندر يافته است. در کتابهای پهلوی، بانی يزد را اردشير پاپکان(بابکان) نوشتهاند.(2) آتشکده زرتشتيان: بنای آن مشهور به آتش ورهرام يزد، در آبانماه سال 1313 و با سرمايه اهدايی انجمن پارسيان هندی با نظارت ارباب جمشيد به امانت ساخته شد. بنا به روايتی آتش موجود در اين آتشکده که زرتشتيان آن را آتش ورهرام مینامند، حدود 1515 سال پيش، از آتشکده ناهيد پارس به اين مکان آورده شده است. شهرستانها : ابرکوه، اردکان، بافق، ميبد، مهريز، تفت، يزد 1- کاتب احمدبنحسينبنعلی. تاريخ جديد يزد، برگهای23و 24 2- سيمای ايران تاليف ايرج افشار ،برگ 477 تا 488 **************** از زلزله 1/6 ريشتری بروجرد و دورود، که در روز جمعه 11 فروردينماه، در ساعت 4:47 صبح آمد، هفتهای گذشته است ولی از آن روز، هنوز گذر آن يک دقيقه تکان شديد را نمیتوانم فراموش کنم و مانند يک خواب وحشتناک، رهايم نمیکند. ولی ايکاش به آن اندازهای که از رويدادهای عراق يا فلسطين و يا راهپيمايي فرانسویها، اخبار و رسانه، پوشش خبری میدادند، دربارهی وضع ناخوشايند مردم بروجرد و روستاييان اطراف آن که با دلهره و تشويش حدود 130 پسلرزه پیدرپی و متناوب، با خانههای ترک خورده و شيشه شکسته و روستاييهای بیخانهمان در زير باران و باد و سرمای شبانه اين روزها در زير يک چادر نازک خيس خورده، گزارشی نشان داده میشد و به نياز آنها به درستی رسيدگی میشد ... فقط میتوانم بگويم افسوس! شهر600 هزار نفری بروجرد، نه فرودگاهی دارد و نه ايستگاه راهآهنی! بهدرستی يادم است که در زلزله بم، پانترکيستها که گويي دشمنانشان دچار زلزله شده بودند، دهان بر گله و شکايت از اين برداشته بودند که شهر کوچک بم دارای فرودگاه است و آن را با ديگرشهرهاي کوچک آذری نشين و آن هم به بهانهی اينکه دودوستگی و جدايی بين ايرانيان ايجاد کنند، سنجش میکردند و اينکه هيج امکاناتی به آنها داده نمیشود. که البته اين حرفها بسيارخندهآور است و خدا میداند که آنها گلسرسبد ايران هستند، پس کجا هستند تا ببيند که شهر بروجرد هيچ امکاناتی ندارد و چگونه لرستان کمحرف به مانند بيگانهای در سينه ايران در فقر و بيکاری میسوزد و مردم سادهی آن، دلخوش به وعدههای دستنيافتنی مسئولين هستند، ولی آنان هيچگاه به ايران پشت نکرده و نمیکنند و از ميهنپرستی آنها ذرهای کاسته نمیشود و نخواهد شد. پاينده ايران.
کلمات کلیدی:
|
|
| ساعت ٢:٠٧ ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢ |
|
با درود به همهی دوستان و سروران بزرگوار و فرهيخته و ايران دوستم (بابايادگار، سورناگيلاني، فريد، آرياسپ، آرمين، ارشيا، حامد قنادی، آريا منجي، فرشتهمهر، داريوش، بيژن، اهورا، آتورپات، اسپيتمان،yassan،ابراهيم خدايی وديگر دوستان خوبم ... ) با آرزوی بهروزی و تندرستی برای همگی، اميدوارم که سال ۳۷۴۴ زرتشتی «1385 خورشيدی» سالی خوب و همراه با شادکامی و بهروزی و پيروزی برای شما و تمامی ايرانيان باشد، اين نوروز باستانی خجسته باد. ***************************************** در آغاز بسيار خرسند و مفتخرم که بار ديگر در جمع گرم دوستان ارجمندم حضور يافتهام و اميدوارم بتوانم پيوسته در اين جمع باشم. دشواريهاي پرداختن به کاري دور از تخصص و حرفهي من، در آغاز براي من قابل پيشبيني و در جريان کار، قابل لمس و درک بيشتري بود. لذا بر اين باورم که اگر باز هم بهانهي اين کار را بگويم، بهتر است. در اين گردآوريها من از استفاده و همراهي دوستان و افراد ديگر مسلماً بهرهمند گشتهام، که البته پيامد آن کاملتر بودن مجموعهي نوشتارهايم بوده است. **************************************** بروجرد (وروگرد-بروگرد) بروجرد شهريست در شمال شرقي استان لرستان، ميان شهرهاي خرمآباد، درود، اراک، ملاير و نهاوند. پيشينهي زندگي در اين شهر در سنجش با بخشهاي غربي و مياني لرستان کمتر است ولي يادبودهايي از دورهي کاسي بهدست آمده که همزمان با يافتههاي باستاني از "غار گيان" است. شهر بروجرد از شهرهاي کهن ايران است که در دورهي ساساني با نام "بروگرد" شناخته ميشده است و بناي آنرا به پيروز ساساني نسبت ميدهند. برخي بروجرد را با توجه به گويش بومي و لري آن(وورييرد و و ِروگرد) از ساختههاي "ويرو" شاهزادهي اشکاني دانستهاند. ما دربارهي «ويرو، از شاهزادگان اشکاني که در گوراب، يکي از 18 ايالت نشين ايران حکومت داشته و ساختمانهايي بر اين شهر افزود و روي اين قسمت يکي از نامهاي اين شهر را ويروگرد ضبط کردهاند و و ِروگرد مخفف آن است.». از پژوهشگر و نويسندهي گرانمايه آقاي دکتر شهيدي نقل شده که: بروجرد تغيير يافتهي ويروگرد است و ساخته شدهي ويرو، شاهزاده و حاکم اشکاني که در گوراب نهاوند حکومت داشته است.» و نگفته نماند که تلفظ لري و روستايي يا سيلاخوري و ِروگرد نزديک به همين صورت ويروگرد است. صورت تلفظ بومي نام بروجرد يعني وورييرد/Vuriyerd نيز مشمول همين حکم است چراکه منحصر يه فرد است و صورت مشابه ندارد. در گذشته بروجرد از شهرهاي آباد و مهم بوده و گاه فرمانداري جداگانه و گاه مرکز استان لرستان و خوزستان بوده است. پراکندگي جغرافيايي گويش لري سبب وحود شاخههاي گوناگوني شده است که گويش بروحردي نيز يکي از آنهاست با مجموعهي تفاوتها و شباهتها و ويژگيهاي منحصر به فرد خود. گويش بروجردي را از گويشهاي زيرشاخهي لري دانستهاند و در بيشتر بنمايهها، از آن زير نام شاخهايي از زبان لري نام برده شده است. اما آنچه آشکارست اين است که ميان گويش بروجردي و گويش ديگر بخشهاي لرستان(که لري ناميده ميشود) تفاوتی وجود دارد، و اين گويش بيشتر از لری به پارسی نزديک است. و البته برخلاف لري که سنگين و بيشوخيست، گويش بروجردي تا اندازهايي شوخگونه و ساده است و شگفت آنکه اين ويژگي با خيم و خوي مردم بروجرد همانندي بسيار دارد که بيشتر مردمي رامشگر و شوخ هستند. نوشتههاي زير بر پايهي پارهايي از بنمايههاي تاريخ اسلام هستند که از آن برخي نکات را دريارهي بروجرد درمييابيم. در فرانمون زندگاني عمر و گشايشهاي مسلمين، نمود پرواپذيري هم به نام بروجرد شده است: «و أرسل "سعد" وفداً من رجال إلي "بروجرد الثالث" ملک الفرس؛ ليعرض علي أو الاسلام علي ان يبقي في شهبانو و يخيره بين ذلک أو الجزيه أو الحرب» بر پايهي نوشتهي بالا، سعد يکي از مردانش را به سوي "بروجرد سوم" در سرزمين فارس(ايران) ميفرستد تا اسلام را بر مردم آن سرزمين وانمايد. و سه پيشنهاد يه آنان دهد: يا اسلام پذيرند يا جزيه دهند و يا بجنگند. «ولکن الملک الوفد بصلف و غرور و أبي إلا الحرب، فدارت الحرب بين الفريقين، و استمرت المعرکهي اريعه ايام حتي أسفرت عن انتصار المسلمين في القادسيه، و مني جيش الفرس بهزيمه ساحقه، و قتل قائده رستم، و کانت هذه المعرکه من أهم المعارک الفاصله في التاريخ الاسلامي، فقد إعادت العراق إلي العرب والمسلمين فأن خضع لسيطره الفرس قروناً الطويله، و فتح ذلک النصر الطريق أمام المسلمين للمزيد من الفتوحات» ليک مردم آن کران با سريلندي در برابر اين پيشنهادها ايستادند و ترسي از جنگ نداشتند. پس جنگ درگرفت و تا چهار روز ادامه يافت. اين پيروزي در تاريخ اسلام بسيار ارزشمند بود چراکه زمينهساز پيروزيهاي آيندهي مسلمانان شد. «بعد هزيمه الملک الفرس من "المدائن" اتجه إلي "نهاوند"... فارس عمر جيشاً کبيراً بقياده النعمان بن مقرن علي تارک أربعين ألف متقاتل فاتجه إلي نهاوند، و دارت معرکه کبيره انتهت بانتصار المسلمين و الحاق هزيمه ساحقه بالفرس، فتفر قوا تشتت جمعهم فهذا النصر العظيم الذي أطلق علي هذا "فتح الفتوح"». پس از گريز فرمانرواي ايراني مدائن، تازيان به سوي نهاوند شتافتند ... عمر لشکري بزرگ به رهبري نعمان پور مقرن گسيل داشت و جنگ بزرگي درگرفت که در پايان به پيروزي مسلمانان انجاميد. از نوشتههاي بالا مطالب چندي برداشت ميشود: 1-بروجرد دستکم در دوران ساساني هستي داشته است. 2-اينکه به گونهايي ويژه نمايندهايي به بروجرد رفته نشان ميدهد که بروجرد در زمان ساسانيان شهري بزرگ و مهم بوده و گويا از فرمانداريهاي ايرانيان بوده است. 3-با نگرداشت تبديل گ به ج در ميان تازيان، در مييابيم که نام آن در اصل وروگرد يا بروگرد بوده است. 4-بر پايهي نوشتههاي موجود بروجرد در آن بخشي از ناحيهي ماهنهاوند بوده که خود ماهنهاوند داراي دو سامان بروجرد و نهاوند بوده است. 5-واژهي "الثالث" يا سوم پس از بروجرد ميتواند پرواپذير باشد. ميتوان چنين انگاشت که در آنزمان چندين بروجرد بوده که با شماره از هم جدا ميشده اما اين احتمال پذيرفته نيست زيرا تاکنون نام هيچ جاي ديگري چون بروجرد در بنمايههاي تاريخي ياد نشده است. احتمال ديگر اين است که بروجرد در آن زمان ساماني بزرگ در ايران بوده(براي نمونه يک استان) که بخشهاي گوناگون آن برپايهي شماره از هم جدا ميشدهاند. بايستهي يادآوريست که در پارهايي از زمانها بروجرد مرکز استاني به نام ايالت ثلاث(سه گانه) يا شهرهاي سه گانه بوده که بروجرد در زمان قاجار، بروجرد و نهاوند و ملاير کنوني را شامل ميشده است. شدنيست که در گذشتههاي دورتر و در زمان پيش از اسلام نيز چنين بوده باشد. ظاهراً نخستين باري که نام بروجرد به صورت بروگرد آمدهست در حدودالعالم من المشرق الي المغرب است کهنترين متن فارسي موجود و پرمايهترين کتاب جغرافياي جهان تا اواخر عهد مغول و حتي پس از آن به شمار ميرود. در اين کتاب که در سال 372 ه.ق تأليف شده است، در فصل «سخن اندر ناحيت جبال و شهرهاي وي» که از سپاهان در شرق آغاز ميشود و پس از سير به سمت غرب، رو به شمال مينهد و به کاشان پايان مييابد، آمده است: «بروگرد(در اصل: بروکرد) شهرکيست خرم و يا نعمت (که از) وي زعفران نيک خيزد. ابن حوقل گويد: «بروجرد شهريست پر نعمت. ميوههاي آن به کرج ابيدلف برده ميشود. در بروجرد زعفران رويد. در اللباب آمده است که: بروجرد شهريست با رودها و درختان فراوان. از بلاد جبل است در هجده فرسخي همدان. »(ص 483) حمدالله مستوفي به دليل خدمت در ديوان استيفا و دسترسي به اطلاعات ديواني(اداري و مالي) نخستين مولف است که آگاهيهاي نسبتاً دقيق دربارهي بروجرد به دست داده است. به نوشتهي او «بروجرد از اقليم چهارم(کوهستان) است و شهر بزرگ طولاني. و درو دو جامع عتيق و حديث بوده است. آب و هوايش وسط(=ملايم) است، و شرابش نيکوست و درو زعفران بسيار بُوَد» امير تيمور لنگ چندبار از بروجرد گدشته، و در واقع به آنجا يورش برده است. نخستين بار در سال 788 که به نوشتهي حبيبالسير «با لشکر به جانب لر کوچک در حرکت آمد، وروجرد را از جهات و اموال مجرد کردند و خرمآباد را غمکده گردانيدند». بار ديگر در سال 789 و بار ديگر در سال 795 و بارهاي ديگر. در واقع تيمور و فرزندان و اميرانش در همهي سالهايي که در ايران و بهويژه در غرب کشور گذراندند کاري جز کشتار و غارت نداشتند. مثلاً به نوشتهي تاجالدين شهاب يزدي در جامع التواريخ حسني، که در فاصلهي سالهاي 855 تا 857 ه.ق در احوال بازماندگان تيمور تاليف شده است، سلطان سکندر «هر سال به وروجرد و خرمآباد و نهاوند و لرستان بزرگ و کوچک رفتي و همهي آن حوالي، تا در بغداد و کوه بيستون و الشتر و مجموع آن حوالي ايلغار نمودي» (ص24) و نگفته پيداست که ايلغار تعبير محترمانهي غارت و چپاول است، که البته به طور تصادفي انجام نميگرفته بلکه به صورت عادت و سنت در آمده بوده است. هرچند که "تاريخ بروجرد" به معناي واقعي کلمه موضوع نگاشتهايي جداست، اما نميتوان از بروجرد – در هر مقولهايي که باشد - سخن گفت و از طبيعت زيبا و دلانگيز آن و بهويژه "بهار" و "ارديبهشت" آن ياد نکرد.مردم بروجرد از گذشتههاي دور تا کنون قدر طبيعت و بهار آن را ميدانستهاند بيآنکه نيازي به بيان آن احساس کنند. با اين حال تقريباً همهي بيگانگاني که به بروجرد رفتهاند و اثر نوشتهايي از خود به جا گذاشتهاند، صادقانه و به درستي طبيعت بروجرد را ستودهاند، و از روي عقل و عدل آن را "دار السرور" لقب دادهاند. اما از آنجا که بازگوکردن همهي آنها از حوصله و گنجايش اين گزارش خارج است در اينجا تنها به ذکر چند نمونه اکتفا ميکنم و البته ناگفته پيداست که مشت نمونهي خروار است: استاد حسين حزين، در فصلي با عنوان «چند قطعه شعر در تعريف شهرستان بروجرد»(ص36 تا 46) اين بيت معروف را به نقل از ميرزا حبيب قاآني آورده است: «گرچه سپاهان بهشت روي زمين است//ليک نيرزد به يک بهار بروجرد» مسعود ميرزا، معروف به ظلالسلطان، پسر بزرگ ناصرالدين شاه که ساليان دراز حکمران بلامنازع نيمي از ايران بود و چند سالي هم جکومت بروجرد به قلمرو اش افزوده شد، در سال 1298ه.ق سفري از اصفهان به گلپايگان، اراک، لرستان و خوزستان کرد، که تفصيل آن در خاطرات او درج شده است. او دربارهي بروجرد نوشته است: «به بروجرد وارد شديم. شهر سبز حضرت سليمان –که جزو افسانههاست- همين بروجرد است. تقريباً شباهت بسياري به شهر شيراز دارد، در کنار رود کوچکي که از مغرب به مشرق جاري است. شهر در ميان تلال و جبال واقع شده، و اين تلال به درجهايي قشنگ و سبز و خرم و نمايان است که مافوق ندارد. چشم بيننده از نظارهي او سير نميشود. پيرامون شهر باغات بسيار دارد، مشهور به تکايا...بسيار زيبا و تماشاييست.» ز شرم گلگذاران بروجرد – دواي درد انفاس مسيح است// دم پاسخگذاران بروجرد.» منابع: 1- جغرافياي تاريخي بروجرد، ع. روحبخشان 2- واژهنامهي گويش بروگردي(پژوهشگر: سعيد اسدي، ويراستار:حامد قنادي) از تارنماي پارسي سره 3- تارنگارهاي "شعر معاصر بروجرد" و "بروجرد سيتي" 4- الفاروق عمر: د.محمد حسين هيکل – دارالعارف بمصر – القاهره – 1977 5- المعارف: عبدالله بن مسلم بن قتيبه الدينوري – تحقيق: د.ثروت عکاشه – دارالمعارف بمصر – القاهره- 1969 6- مناقب اميرالمومنين عمر بن الخطاب – ابوالفرج عبدالرحمن الجوزي – تحقيق: د.علي محمد عمر - الهيئه المصريه العامه للکتاب – القاهره 1420 ه. 2000م 7- غلامرضا مولانا، تاريخ بروجرد1/9 8- تاريخ گزيده و نزههالقلوب، ص70 9- خاطرات ظلالسلطان، 2/589 و 590 10- تذکرهي حسين حزين، ص60 *******
کلمات کلیدی:
|
|
| ساعت ۱٢:٠۸ ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٤ |
|
نخست از همهی دوستان بسیار خوبم که مرا در اين چندسال ياری نمودند، بسيار سپاسگزارم. از همهی دوستان ايران دوستم میخواهم که برای پربار شدن بخش تاريخ و تبار شناسی شهرهای ايرانزمينمان، هر نوشتهای که در اينباره دارند را با آوردن نام نويسندهی کتاب و شماره برگ مورد نظر، و يا هر آدرسی که وجود دارد را آورده تا آن نوشته را با نام خودشان به بخش تاريخ و تبار شهرها افزوده و توانسته باشيم، با ياری همديگر يک سهم کوچک در راه شناسايي تاريخ و تبار شهرهای کشورمان و همچنين ايران بزرگ و گرامیمان داشته باشيم، چشمبهراه نوشتارهای پربار شما هستم.
دوستان بکوشیم بدنبال نام ايرانی خود هميشه آزاده باشیم، کوشش کنيم جوانمردی و راستی و بزرگمنشی را شکوفا کنيم، بدنبال شکوفايي انديشهها باشیم، بدنبال زدودن خرافات و انسان پرستی از انديشهها باشیم، (چيزی که زدودن آنها به سالها زمان نياز دارد!) بدنبال اين باشيم که انسانيت را بارور سازيم و ارزشهای نيک را ارج بنهيم و ارزشهای نيک و فرهنگهای نيکوی ايرانی را شکوفا سازيم، و هر آنچه درخور و شايسته نام ايران و ايرانی است را نگاه داريم و آن را شکوفا کنيم. پاينده باد ايران و ايرانی و پاينده باد ارزشهای نيک انسانی.
کلمات کلیدی:
|
|
| ساعت ٤:۳٠ ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٦ |
|
آتشكدهی کرکوی سيستان چنان که در تاريخ آمده است «کرکوی» سيستان نخست معبد گرشاسب بوده و کيخسرو بواسطهی پديد شدن روشنايی در آن جا آتشگاه ساخته است. از متن اين سرود آتشکدهی کرکوی باتوجه به تصحيحات استاد ملکالشعرای بهار معنی تقريبی زير مستفاد میشود: نور ايزدی آتشکده کرکوی افروخته باد. هوش و دانش گرشاسب در جهان تابنده و طنين افکن باد. جهان پُر از جوش است، می جاودان پيروزی نوش کن دوست من به نيکی و آفرين و کار خوب گوش کن. تا ميتوانی نيکی کن که زمان پليدیها و بدیها گذشته است. سرود آتشکده کرکوی «سيستان» فُرخُتَه باذا، روش خنديده گرشسب، هوش همی پُراست، از جوش انوش کُن می، انوش دوست بذا .... آگوش به آفرين نه، گوش هميشه نيکی، کوش که دي گذشت و ، دوش شاها خدا يگانا به آفرين شاهی Song of Karkoy Fire-temple (Dating back to about 2500 years ago) May forever burn Karkoy temple's fire. Garshasp's wisdom in the world may transpire The whole universe is aglow with thrill ; Enjoy victory-wine and no drop spill ! To my good advice hearken, O' my friend ; Follow the true path, be in the right trend ! Always be upright my beloved man ; For good will terminate evil's life span . Our earthly God, O' our beloved King ! Your glorious song, till eternity we sing ! زرتشت گويد: «گاتها- اهنودگات –يسنا 29» ای اهورا، بروان آفرينش تاب و توانايي بخش، از راستی و پاک منشی اقتداری برانگيز، که از نيروی آن، صلح و آسايش برقرار گردد، آری اي مزدا من دريافتم که خود آن را توانی برانگيخت. اين سرودهای ستايش از مزدا، اهورايی است که ارادهاش با راستی يکسان است و از برای رستگاری جهان و مردم درستکردارش فرود آمده است. «اهنودگات» The Mazda's songs of Praise appear below. Ahura, by whose will the truth will glow. He has sent his truth and it was his plan, To save the world and guide the upright man. برای همهی دوستان خوب و روشنانديش و ايران دوستم آرزوی بهروزی و تندرستی دارم ... پاينده ايران.
کلمات کلیدی:
|
|
| ساعت ۱۱:٥٠ ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱٦ |
|
تاريخ و تبار در «تهران، ری» تهران در قديم، روستای از توابع شهر ری بود و به همین خاطر در نسکهای جغرافيايی و تاريخی پيش از اسلام، از آن نامی برده نشده است. دکتر حسین کريمان، نويسندهی کتاب قصران مینويسد: «نام تهران بهصورت نسبت تهرانی، نخستين بار در احوال حافظ ابوعبدالله محمد بن حامد تهرانی رازی از عالمان بهنام نيمهی نخستين سدهی (3 ه.ق) پهنهی قصران و متوفی به سال (261 يا 271 ه.ق.) ... درج آمده».1 ياقوت حموی در معجمالبدان، تهران را توصيف کرده، مینويسد: «طهران به کسر طاء و سکونها و را و نون در آخر، واژهای است عجمی و ايشان تهران تلفظ کنند چون در زبان ايشان طاء وجود ندارد. اين آبادی از ديههای ری است و بناهای آن در زير زمين بنيان يافته است، و هيچکس جزء به ارادهي مردم بهآنجا راه نمیيابد و در بيشتر اوقات ايشان نسبت به سلطان وقت راه خلاف و سرپيچی میپيمايند».2 تهران، از زمانی شهرت یافت، که شهرهای همسايهی آن از جمله شهر ری در سال 617 ه.ق. در اثر يورش سیهزار سوار مغول ويران شد. در اين يورش گروه زيادی از مردم کشته شدند و شهر چپاول گرديد، زنان بسياری را به اسيری بردند و خردسالان را به بندگی گرفتند. هفت گروه از مردم که جان سالم بدر برده بودند، به تهران که دارای سردابها و زيرزمينهای زياد بود، پناه بردند، وبدين ترتيب تهران کوچک، نخستين گام را در راه گسترش خود برداشت.3 تيمور گورکان به هنگام گذر از تهران، در آنجا اقامت کرد. شاه تهماسب صفوی که از قزوين بهمنظور زيارت سيد حمزء، جد بزرگ صفويه که در کنار حرم عبدالعظيم دفن شده بود به شهر ری میرفت، بهروستای تهران علاقهمند شد و در سال 961 ه.ق. دستور داد بارويی با 114 برج به عدد سورههای قرآن به دور تهران بسازند.4 در تابستان سال 1173 ه.ق. کريمخان زند به علت گرم بودن هوای تهران، به شميران رفت و دستور داد در نبود او ساختمان سلطنتی و ديوانخانهی بزرگ و حرمخانه در تهران بسازند.5 آغا محمدخان قاجار، روز يکشنبه 11 جمادیالاول سال 1200 ه.ق. که روز نوروز بود، در تهران بر تخت سلطنت نشست و بهنام خود سکه زد و از اين تاريخ تهران را دارالخلافه ناميدند.6 جميل محمدی کردستانی بر اين باور است که واژهی تهران در اصل کردی است، زيرا پيش از بنای تهران، روستايی بهنام کردکوی (نياوران) وجود داشته است و يکی از ساکنان آن، فرزندش عبدالله را از خود میراند، او از نياوران به جنوب رفته و عدولاجان را میسازد. از آنجا که کردان عبدالله را عدولا گويند، نام اين محل را از نام عبدالله برگرفته است. از سويی تهران در اصل تاران (تا + ران) يعنی رانده شده يا قهر کرده است. سرانجام جای ياد شده به گذشت زمان گسترش يافته و به شهری بهنام تهران خوانده شد. نژاد
نژاد مردم شهرری از جمله تهران که در قديم تابع شهرری بود، صرفنظر از ورود گروهی از قومهای ديگر، دنبالهی ساکنان نخستين، يکی از شاخههای 16 گانهی قوم آريا میباشد که بيشترين را دریردارند. زبان
تهران در روزگاران کهن از توابع ری بوده است، و ری از سرزمين ماد بهشمار میآمده است، از اينرو زبان مردم تهران و ری در آغاز شاخهايی از زبان مادی بوده که با پارسیقديم نزديکی داشته است. زبان مردم اين سامان، در دورهی اشکانيان، زبان پهلوی اشکانی بود که از پارسی باستان گرفته شده است، در زمان اين خاندان خط و زبان پهلوی در ايران رايج گرديد، در دانش و ادب بهکار رفت. در ری و ناحيههای آن از جمله تهران،قصران و ... در سدههای 3و4 ه.ق. به روزگار علويان، آلزيار و آلبويه، ديالمه راه داشتند و بدين سبب، زبان تبری يا مازندرانی نيز در تهران نفوذ يافت. زبان مازندرانی و گيلکی نيز از ريشه و بن زبانهای ديرين ايرانی است. و پس از انقراض ساسانيان تا ديرزمانی زبان پهلوی در تبرستان رايج بود. امروزه نيز واژههای پهلوی در اين حدود بهويژه در تهران بسیار است. پس از چيرگی عرب، زبان پهلوی در«ری، تهران، اصفهان، همدان، نهاوند» رايج بود، و پس از اسلام اين ناحيهها را سرزمين پهلوی ناميدند، و زبان فصيح پارسی را پهلوانی زبان و پهلوی زبان خواندند.7 مرحوم عباساقبال در مقالههای تحقيقی خود، با نام لهجهی تهرانی، گويش مردم تهران باستان را چنين تعريف کرده: «لهجهی تهرانی که پيش از خراب شدن و از رونق افتادن شهرری، بهآن زبان رازی میگفتند، از لهجههای زبان پهلوی يعنی شعبهايی از زبان پارسی است که در بخش شمال و شمال غربی و مغرب و جنوب ايران رواج داشته، و بهمانند ديگر گويشهای ايران چون، مازندرانی، گيلکی، تاتی، لری، کردی و... از بازماندگان همان زبانند. اين زبان چنان که روشن است بهکلی غير از پارسی دری بوده که نخست در ماوراءالنهر، سپس در خراسان و سیستان، زبان رسمی و شعر و ادب شده است».8 بههر حال، لهجهی امروز تهرانی، بیشتر دستخوش دگرگونی بوده و واژههای بیگانهايی به آن راه يافته است، که اين واژههای بيگانه را در گويشهای محلی، بسیار کمتر میتوان ديد. * سیمای ايران، ايرج افشار،برگهای 197-212. 1- کريمان، دکتر حسين. قصران، بخش نخست، برگ45. 2- کريمان، دکتر حسين. قصران، برگ48. 3- نجمی، ناصر. دارالخلافهی تهران، برگ15. 4- کريمان، دکتر حسين. قصران، برگهای 49- 50 5- اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان. مرآةالبلدان، جلد نخست، برگ 844. 6- اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان. مرآةالبلدان، جلد نخست، برگ 848 . 7- کريمان، دکتر حسين. قصران، برگ 756. 8-اقبال آشتيانی، عباس. تواريخ تبرستان و آمل، لهجهی تهرانی، مجلهی يادگار، سال5، شمارهی4-5، آذر-دی 1327، برگ 150.
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|





